میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 21 روز سن داره

میوه دل

عزیزدلم سبحان

بعد از یه مدت که درگیر سرماخوردگی و واکسنت بودم دوباره اومدم تا وبلاگ گلمو آبدیت کنم پسرگلم تازگیا خیلی شیرین شده نگام میکنه تا باهاش حرف بزنم و وقتی هم باهاش حرف میزنم برام ذوق میکنه و میخنده فقط بغلی شده و دوست داره همش راهش ببریم  تازه پسر گلم تو شش روزگی نافش افتاد خیلی دوستش دارم نفسم به نفسش بنده فکر نمیکردم بچه اینقدر عزیز باشه ...
20 مهر 1390

عزیزدلم سبحان

بعد از یه مدت که درگیر سرماخوردگی و واکسنت بودم دوباره اومدم تا وبلاگ گلمو آبدیت کنم پسرگلم تازگیا خیلی شیرین شده نگام میکنه تا باهاش حرف بزنم و وقتی هم باهاش حرف میزنم برام ذوق میکنه و میخنده فقط بغلی شده و دوست داره همش راهش ببریم تازه پسر گلم تو شش روزگی نافش افتاد خیلی دوستش دارم نفسم به نفسش بنده فکر نمیکردم بچه اینقدر عزیز باشه ...
20 مهر 1390

نور چشمام سبحان

عزیزترینم سلام ، این روزا مامانی کلی سرش شلوغه و نمی تونه برات بنویسه اما هر از گاهی سری میزنم و برات خاطراتت رو می نویسم تازگیا عادت کردی وقتی میخوای بخوابی باید تکونت بدیم توخونه که میذارمت تو گهواره اما اگه جایی بریم من و بابایی باید تورو بکنیم توی یه ملافه و تکونت بدیم تا بخوابی تازه کلی دردری شدی اگه از صبح تا شب رات ببریم اصلا غرغر نمیکنی و ساکتی قربونت برم تازگیا فهمیده تر شدی و نمیشه سرتو کلاه بذاریم تازه وقتی آقاجون دعوات میکنه میزنی زیر گریه و تا نیاد ماچت نکنه آشتی نمیکنی قربون پسر باهوشم برم دوووووووووووووووستت دارم هوارتا                ...
19 مهر 1390

نور چشمام سبحان

عزیزترینم سلام ، این روزا مامانی کلی سرش شلوغه و نمی تونهبرات بنویسه اما هر از گاهی سری میزنم و برات خاطراتت رو می نویسم تازگیا عادت کردی وقتی میخوای بخوابی باید تکونت بدیم توخونه که میذارمت تو گهواره اما اگه جایی بریممن و بابایی باید تورو بکنیم توی یه ملافه و تکونت بدیم تا بخوابی تازه کلی دردری شدی اگه از صبح تا شب رات ببریم اصلا غرغر نمیکنی و ساکتی قربونت برم تازگیا فهمیده تر شدی ونمیشه سرتو کلاه بذاریمتازه وقتی آقاجون دعوات میکنه میزنی زیر گریه و تا نیاد ماچت نکنه آشتی نمیکنی قربون پسر باهوشم برم دوووووووووووووووستت دارم هوارتا ...
19 مهر 1390

روزهای پرکار مامانی

گلکم سلام الان سه روزه نتونستم برات بنویسم آخه سرم خیلی شلوغه از صبح تا ظهر تو مدرسه با بچه ها سروکله میزنم و دیوونم میکنن بعد هم میام تا به کارای تو و خونه میرسم شب میشه و اینقدر خسته ام که نمی فهمم کی خوابم می بره این روزا مامان جون میاد نگهت میداره من صبح واست شیر میذارمو میرم و تو تا ظهر با مامان جونی تا الان که مامان جون ازت راضی بوده امیدوارم همین جور گل باشی و روسفیدم کنی خیلی پسر خوبی هستی و مامانی رو درک میکنی قربونت برم نور چشمم دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا     ...
14 مهر 1390

روزهای پرکار مامانی

گلکم سلام الان سه روزه نتونستم برات بنویسم آخه سرم خیلی شلوغه از صبح تا ظهر تو مدرسه با بچه ها سروکله میزنم و دیوونم میکنن بعد هم میام تا به کارای تو و خونهمیرسم شب میشه و اینقدر خسته ام که نمی فهمم کی خوابم می بره این روزا مامان جون میاد نگهت میداره من صبح واست شیر میذارمو میرم و تو تا ظهر با مامان جونی تا الان که مامان جون ازت راضی بوده امیدوارم همین جور گل باشی و روسفیدم کنی خیلی پسر خوبی هستی و مامانی رو درک میکنی قربونت برم نور چشمم دوستت دارم عااااااااااااااااااااااااااااااااشقتم یه دنیا ...
14 مهر 1390

قلب مامانی

  قلب مامان فقط و فقط به خاطر وجود گل تو می تپه دوستت دارم عسلم محمدسبحان گلم در روز ٢٠ تیرماه ١٣٩٠ در ساعت دو و نیم ظهر در بیمارستان نهم دی از طریق عمل سزارین توسط دکتر حسینی پا به عرصه هستی گذاشت .                                به زمین خوش اومدی فرشته آسمونی من اینم چندتا از عکسات که تو بیمارستان به محض به دنیا اومدنت خاله سارا ازت گرفته ...
10 مهر 1390

قلب مامانی

قلب مامان فقط و فقط به خاطر وجود گل تو می تپه دوستت دارم عسلم محمدسبحان گلم در روز ٢٠ تیرماه ١٣٩٠ در ساعت دو و نیم ظهر دربیمارستان نهم دی از طریق عمل سزارین توسط دکتر حسینی پا به عرصه هستی گذاشت . به زمین خوش اومدی فرشته آسمونی من اینم چندتا از عکسات که تو بیمارستان به محض به دنیا اومدنت خاله سارا ازت گرفته ...
10 مهر 1390

ناز دلم سبحان

عزیز دل مامان امروز هم خودتو و هم منو خیلی اذیت کردی صبح نذاشتی به کارام برسم و همش بهونه می گرفتی بعدازظهر خاله سارا با امیررضا اومدن خونمون و تو بعد از اینکه ساکت بودی و می خندیدی خسته شدی و شروع به سرصدا کردی الانم خاله رفت و تو بغل بابایی توی خونه راه میری نمی دونم چرا تازگیا اینجوری شدی وقتی می خوای بخوابی اینقدر گریه میکنی که هم خودتو هلاک می کنی هم مارو فقط خدا کنه زود بزرگ شی تا لااقل ما بفهمیم دردت چیه کاش می فهمیدی وقتی اینجوری گریه میکنی چقدر دل مامانی رو می سوزونی الهی بمیرم و اشکاتو نبینم عزیزم    ...
10 مهر 1390

ناز دلم سبحان

عزیز دل مامان امروز هم خودتو و هم منو خیلی اذیت کردی صبح نذاشتی به کارام برسم و همش بهونه می گرفتی بعدازظهر خاله سارا با امیررضا اومدن خونمون و تو بعد از اینکه ساکت بودی و می خندیدی خسته شدی و شروع به سرصدا کردی الانم خاله رفت و تو بغل بابایی توی خونه راه میری نمی دونم چرا تازگیا اینجوری شدی وقتی می خوای بخوابی اینقدر گریه میکنی که هم خودتو هلاک می کنی هم مارو فقط خدا کنه زود بزرگ شی تا لااقل ما بفهمیم دردت چیه کاش می فهمیدی وقتی اینجوریگریه میکنی چقدر دل مامانی رو می سوزونی الهی بمیرم و اشکاتو نبینم عزیزم ...
10 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد